X
تبلیغات
یار دبستانی من - نامه ای به استاد

یار دبستانی من

نامه ای به استاد

برایت می نویسم از اینکه چرا در خواب و بیداری فکر می کنم،به خودم نگاه می کنم وقتی می بینم آدم ضعیفی هستم، همه ضعفهایم را به گردن تقدیر می اندازم.

مدتی است در خوابگاه  عمر می گذرانم. همه از زندگی در خوابگاه خسته و به انتظار تعطیلات آخر سال وبازگشت به کانون پر مهر خانواده هستند. ولی من مایل نیستم به خانه برگردم؟

وقتی با تمام امید و وجودی سرشار از لذت به خانه می رسم، خستگی راه در تنم می ماند.چهره سالخورده پدر، چهره خسته مادر،چروک های که بعد از مدتی دوری بیشتر روی صورت پدر و مادر جلوگر شده طاقتم را طاق می کند. به امید دو هفته به خانه می روم ولی روز دوم پشیمان از به خانه آمدن دلم برای خوابگاه لک می زند.خوابگاه منزلگاه خوبی است،فارغ از غم،فاغ از درد،فارغ از همه سختی های دنیا.خلاصه جای برای فرار از تمام مسئولیت ها است. در خوابگاه نوشتن پایان نامه و خواندن کتاب و جمع آوری مطالب،سرکی کشیدن به یاهو و فیس بوک کار های روزانه ام شده.

انسانی را دیدم خوشحال بود، در انتظار بازنشستگی، در انتظار رهایی از این بیهوده بازار علم و بستن بار سفر و رفتن از سرزمین مادریش.

نمی دانم چرا دلم برای خودم تنگ شد.......

دلم می خواست بدن رعایت استاد-شاگردی،بدون ترس از گرفتن نمره،بون جهت گیری همکلاسیهایم از کنار او بودن روی نمیکت های دانشگاه لذت ببرم.کنارش می نشستم هیچ نمی گفتم و او نیز.فقط نگاهش می کردم و با زبان بی زبانی می گفتم بمان..

همه می گویند که تاراج شده ایم این خاک،نفت و ...به تاراج رفت به رایگان.من نیز می گویم تاراج شده ایم ولی نه اینکه خاک رفت،نفت رفت، بلکه انسانی رفت علمی رفت، ماحصل تلاشی رفت.

بمان و از این سائلترم مکن.بمان و به من نیز درس ماندن بده. بمان و در گوشم لالایی آباد شدن را بخوان. بمان و به من که نه زاده بدن تو بلکه زاده اندیشه و تلاش توام درس امید و عشق آزادی بده.بمان و نگذار دوباره تخم نفرت را در وجودم بکارنند.بمان و بر این یاوه گویان خط بطلان بکش.

رفتنت دردی را درمان نمی کند.هیچ کس از رفتنت ناراحت نمی شود.کسی لباس سیاه به تن نمی کند و حتی دشمنان علم تو مسرور خواهند شد.بیسوادان قدرت به دست برایشان بودنت زنگ خطری است و نبودت را خرسند ند.آری معلم من آنها همین را می خواهند.

ولی نه برو......

برو و بگذار جاهلان بر من علم برانند.

بو و بگذار کویر تنم از تشنگی ترک بردارد.

. برو کنار ساحل ماسه ای دریا پاهایت را در آب رها کن وبه صدای سمفونی آرام دریا و نسیمی که از آنسوی اقیانوس می آید وموهایت را شانه می زند گوش کن و از دیدن دخترکان نار پستان سرخوش باش و زیر لب بگو همین است زندگی.

برو و شعر کوچه فریدون مشیری را از یاد ببر و لب های دوخته شده فرخی را

برو و با وجدانی آرام به مصدق بخند و به شاملو

برو،و قول بده دیوان حافظ را در چمدانت نگذاری

برو آنجاکسی برای نخواندن نماز محکوم به فنا نیست. برو آنجا نقاب دروغ بر چهره ندارند.برو آنجا خدایشان مهربانتر از خدای خشمگین و سنگدل ماست.برو آنجا حقیقت را دار نمی زنند و آزادگی را تازیانه.

برو آنجا گوشهایشان برای شنیدن افکارت تمیز است.

برو اگر استاد کم داشتیم از چین برایمان می فرستند وتا چند سال دیگر کارگران افغانی که سرمایه داران اکنون این سرزمین هستند،استادان ما خواهند شد و دیگر به تو نیازی نداریم.

برو و بگذار هخامنشیان را از کتابهایمان پاک کنند.

برو و بگذار کلیسای هزار ساله کرمان را تویله گوسفندان و بعد از مدتی ویرانش کنند.

برو و بگذار تخت جمشید زیر آب فرو رود.

برو و بگذار در کتابهایمان و در گوش هایمان به جای عشق و آزادی و دوستی نفرت را تدریس کنند،و نه یک شهروند خوب و نه یک شهروند جهانی ونه تفکر انتقادی را.

تو نیز برو مانند هزارن افرادی که مسئولیت نادانهای مثل من را بر شانه های مبارکشان حس نکردند و چشم امید کودکان پا برهنه ای را که برای کسب علم به مدرسه می آیند و تازیانه ی نادانی معلم را بر دستانشان حس می کنند را از یاد ببر.

نمی دانم چرا عقدهایم چرکین دلم را برای تو بازگو میکنم؟

مگر تو مسئول این همه دردی؟

 اشتباه کردم گفتم بمان برو ،من تو را به دستان پاک اهورا مزدا می سپارم.

برو...................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:15  توسط حمزه فقیری  |